حرفهای نگو رو میگم

دارم همه سعیمو میکنم که این نقاب لعنتی رو بردارم و خیلی محکمه ... 

خیلی دلنشین و راحته که نقش یه خانوم دکتره سربزیر رو بازی کنی که هرروز میره مطبش و برمیگرده و همه وسایلش انقدر خوب نگهداری میشن که اسم «خانوم دکتر» سوژه برای فروش هرچیز دست دوم دست نخورده باشه 

و برعکسش سخته اعتراف کنی که تو «هیچ» چیزت دست نخورده نیست و از « همه چی» تا جایی که شده استفاده کردی

یهو به سرت میزنه که از یه شب تا صبح یه مقدار از سرریز های دلت رو بیرون بریزی 

چون امشب ستاره نیست که با صبوری به همشون گوش بده و دقیقا لحظه ای که با غرق آغوشش شدن یه نفس فاصله داری بگه : بخواب عزیزم .... من دیگه «باید» از کنارت برم 

اون تنها موجود امانتداری بود که من باهاش درد دل کردم ، و وقتی که نیست نمیدونم همه زاده های این ذهن بیش فعالمو کجا بریزم!؟ 

و فکر میکنم که اون ، اینهمه رو کجا میریخت !؟ میدونم که اهل «خالی شدن» نبود 

یادمه که وقتی بهش گفتم تو به علی (ع) یه شباهت داری ، انقدر بزرگی که در موردت غلو میکنم و گفت : اونم تو چاه داد میزد 

 

و من شاید تنها زنی باشم که نگران تهرانم که چاه نداره ....

 

 

نوشته شده توسط پروا در ساعت 1:40 | لینک  |